|
هميشه نگاه تو دنبال کسي است که نگاهش دنبال ديگريست(دلم سرم روکلاه گذاشت)
|
خدایا
مرامتبرگ گردان
تاعشق ورزیدن رابیاموزم
مرابیاموز
حتی به کسانی که درکم نکردند یابه من بدی کردند عشق بورزم
مرابیاموز
تادرهمه موقعیت ها وشرایط زندگی بخندم ، عشق بورزم وبدانم که هرچه روی میدهد نیک است
وقتی مادربزرگم آرتروزگرفت،دیگرنمی توانست خم بشود وناخن های پایش رالاک بزند بعدازآن همیشه پدربزرگم این کاررابرایش می کرد ،حتی وقتی انگشت های دست خودش هم آرتروز گرفت این دوست داشتن است.
دوست داشتن یعنی کسی تو را اذیت کند و تو عصبانی بشی اما سرش داد نزنی که مبادا دلش بشکند.
دوست داشتن چیزی است که وقتی خسته ای تورا وادار میکند که لبخند بزنی.
وقتی کسی آدم را دوست دارد اسم آدم را هم جور دیگری صدا میکند .آدم می داند که جای اسمش در دهان او امن است.
دوست داشتن یعنی وقتی که درباره خودت چیز بدی به کسی میگی و بعد می ترسی که دیگه دوستت نداشته باشه .با تعجب می بینی نه تنها که دوست داره بلکه بیشتر ازقبل هم دوست داره.
تا وقتی کسی رو دوست نداری نباید بهش بگی اما وقتی واقعا یه نفرو دوست داشتی باید دائما بهش بگی چون آدما یادشون می ره.
رفتنت آغاز ویرانی ست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی ست حرفش را نزن
گفته ای دیگر چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانی ست حرفش را نزن
گفته ای من برنگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانی ست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی ست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهدمان را بشکنی
این شکستن نامسلمانی ست حرفش را نزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی ست حرفش را نزن
گفتم چشم گفت به راهش مدار
گفتم جگرم ، گفت به آهش مدار
گفتم که دلم گفت چه داری درآن
گفنم غم تو گفت به راهش مدار
متولدین اردیبهشت رازدار و اکثرا سیاستمدار هستند . آنهامی توانند دوستان خوب و فداکاری برای شما باشند .قابل اعتماد و سخاوتمند هستند وهیچ چیز را بر یک جمع دوستانه ترجیح نمی دهند . راه پول درآوردن را پیدا می کند و زیبا شناس هستند ونسبت به زیبایی حساس هستند.
خردادی ها سریع صحبت می کنند ، سریع مطلب رامی گیرند ، به طور کلی درکار و زندگی و عشق سریع تصمیم می گیرند. بسیارجالب توجه وگیرا هستند.با این همه سرعت متانت و وقارخاصی دارند.پشتکارشان خوب است .تمرکزفکری خوبی دارند.قدرت تحمل آنها درصبر وتحمل قابل ستایش است.
متولدتیرماهسرشارازاحساسات ،بسیاراجتماعی ، خوش صحبت هستند .دوستانشان می توانند روی کمک آنهاحساب کنند .بسیاردل رحم وبه زندگی مرفه وامنیت مادی توجه خاصی دارند.به علوم واسرارقدیم بسیار علاقه مند است ومایلند بالا خره راز خلقت را کشف می کند .استعداد قابل توجهی دارند.
عاشقی زمانی ست که دیگری دریابد تمام وکمال از آن اویی ونه تنها شکست وناکامی او را موجب نخواهی شد بلکه درهمه حال درکنارش خواهی ماند.
من درخود شکستم و سوختم ،خراب شدم به ارتعاش عشق تو و نابود شدم به آتش چشم تو.به پایت ریختم که سر برآسمان کشی وحقیر شدم تاتوبزرگ شوی .من دروجود خود اشک شدم که چشمانت سیلاب گونه ام رانبیند..........
خراب کردی ............ این آن نوبهاری نبود که حجم سبزش را با تنفس عشق احساس می کردیم .این نیست آن قصرپرشکوه مهرکه با دستان پینه بسته غصه هایمان ساختیم ....
خراب کردی ...ورفتی ومن تنهاماندم ،اکنون مرورمی کنم غریبی ام راکه دستمال هجوم نامهربانیت شد.
مرورمیکنم غربت وبی کسی ام را که محصورقلب سنگی ات شد .مرور میکنم خاطره هایم را ومی بینم روزهای از دست رفته ی عشق را......
با هزارو یک ترفند.....
شاخه گلی مصنوعی را
در میان گل های شاداب گلدانت
پنهان کردم
وبر دفتر خاطراتت نوشتم
تو را دوست خواهم داشت
تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف ، شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
یادم آید تو به من گفتی:
- « از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش، فردا که دلت با دگران است!»
با تو گفتم :
-« حذر از عشق!؟ ندانم
سفر از پیش تو!؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من، نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم،
همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق، ندانم،
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم
نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
تو را نیز چون عاشقان دیگرم
از خویش راندم
چرا ؟ نمی دانم !
شاید
تو عاشق نیستی و
یا شاید
من معشوق واقعی ات نیستم !!
به این عقیده نزدیک می شوم که
مردان از راه چشم عاشق می شوند و
زنان از راه گوش !
اما کدامیک پایدارتر است و یا کدامیک معیار مناسب تری ؟!
کدام راه به شناخت روح آدمی نزدیک است ؟
چشم ؟ یا گوش ؟
مکمل این دو شاید زیباتر باشد .
عشقی که تنها با هیجان یک نگاه
بر آدمی چیره شود
با اندوه غمبار چند قطره اشک نیز
از قلب آدمی رخت بر می بندد!
نشسته ام روی نیمکت چوبی انتظار کنار جاده پائیز
…تا اینجا با من آمدی
…باد وزید
! گفتی بمان تا برگردم
…و من ماندم تا برگردی
تنهایی لحظه هایم را پر پر میکنم تا بیایی
! میدانم که می آیی
!ولی تنهایم و من از تنهایی می ترسم
کاش باد نمی وزید و تو نمی رفتی
روی نیمکت چوبی انتظار کنار جاده پائییز نشسته ام و به حرکت برگها نگاه میکنم
!!!فقط نگاه میکنم
و به این می اندیشم که گفتی
بمان تا برگردم
تو به من خنديدی
ونمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتورفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما سيب نداشت
اغ تقصير باد بود
بي موقع او وزيد
شايد اگر به جاي فروردین
روز تولدم،در ماه آبان بود
يا لااقل به جاي جمعه
در روز شنبه اي،حتي سه شنبه اي
شايد اگر که مادرم
پيشاني سياه مرا خوب شسته بود
خوشبخت مي شدم
تقصير ابر بود
آن باد نارفيق،که مخالف همي وزيد
از دست جور آن مه و خورشيد زير ابر
لجبازي فلک،که چرا نان ما نداد
شايد شباهت مرغک همسايه ام به غاز
کوتاهي پدر
اقبال کج مدار
شايد اگر که شانس،آن قهر کرده زمن،گيج بي حواس
يکبار هم پلاک خانه ما را به ياد داشت
خوشبخت مي شدم
تقصير ما که نيست
از دست روزگار که،طالع ما را چنين نوشت....
ديگر گلايه بس
بايد شروع کنم
دشوارتر قدم،اين اولين قدم
اين راه باور خود،راه نو شدن
با گام اولين آغاز مي شود
بايد شروع کنم
اما...کاش...
مکتوب سرنوشت
مي شد ز سر نوشت...
کوه نوردی پس ازسال های سال تمرین وآمادگی ،هنگامی که قصدداشت سفرخودراآغازکند تصمیم گرفت که به تنهایی این کارراانجام دهد.او سفرش را زمانی آغاز کرد که هواروبه تاریکی می رفت .به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد،سیاهی شب همه جارا فراگرفته بودومردنمی توانست چیزی راببیند .همان طور که از کوه بالا می رفت درحالی که چیزی به فتح فله نمانده بود ،ناگهان پایش لیزخورد وباسرعت هرچه تمام ترسقوط کرد...سقوط همچنان ادامه داشت واودرآن لحظات سرشارازهراس ، تمامی خاطرات خوب یا بد خود را به یادآورد.داشت فکرمیکردکه چقدربه مرگ نزدیک شده است که ناگهان طناب دورکمرش مانع از سقوط بیشتراوشد.بله او وسط زمین وهوا معلق مانده بود وتنها وسیله ای که اورا ازسقوط ومرگ درامان نگه داشته بود طناب دورکمرش بود .درآن لحظات مرگبار چاره ای جز فریاد زدن وکمک خواستن نداشت .فریاد زد:خدایاکمکم کن.ناگهان صدایی ازدل آسمان پاسخ داد:ازمن چه می خواهی ؟گفت نجاتم بده که به جزتوکسی نمی تواند من را ازمرگ نجات دهد.صداگفت : پس طناب دورکمرت راببر.برای یک لحظه سکوت عمیقی برقرارشد .مرد با خود گفت: چطورممکن است اگر طناب راببرم که حتما سقوط خواهم کرد .نه هرگز این کاررانمیکنم وبا تمام توان خود به طناب چسبید ومانع از پاره شدن آن شد..........(اگرشمابودی چه می کردی)
روزبعد گروه نجات جسدمنجمدشده کوه نورد را درحالی که به طناب حلقه شده به کمرش چسبیده بود پیداکردند درحالی که تنها 2 متر با زمین فاصله داشت .
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير کرده بود...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاك زيست
پاک تر از چشمه ی نور ،همچون زلال اشک،
يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ،
آن كوه استوار
وقتی به ياد روی تو می بود
می گريست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی ديدن رويت را
حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت !!!
اما براي ديدن توچشم خويش را
آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،
پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد !
اما اگر آمد به او بگو،
من به دعای آمدنش نشسته بودم...
بگذار گريه كنم
براي عاطفه اي كه نيست
ودنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد
اما انسان پا برهنه و عريان ميدود
بگذار گريه كنم
براي انساني كه راه كورهای
مريخ را شناخته است اما هنوز!
كوچه هاي دلش را نمي شناسد.