تبليغاتX
محکوم به زندگی
هميشه نگاه تو دنبال کسي است که نگاهش دنبال ديگريست(دلم سرم روکلاه گذاشت)

خداوندا کمک کن :

 

آنجا که کین است ، عشق آورم

 

آنجا که تقصیر است ، بخشایش آورم

 

آنجا که تفرقه است ، یگانگی آورم

 

آنجا که خطا است ، راستی آورم

 

آنجا که شک است ، ایمان آورم

 

آنجا که نا امیدی است ، امید آورم

 

آنجا که ظلمات است ، نورآورم

 

آنجا که غمناکی است، شادمانی آورم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:57  توسط چشم به راه  | 

هر کسی غـــــــــرق در عالم

 خویـــــــــش است

ومـــــن در رویــــــــای

تــــــو.............

به چه رویای شیرینی دارم من.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:57  توسط چشم به راه  | 

 

 

 

سحرگاهان ببستم در به روی محرم ونامحرم از رویا

 

چشمهایت از افق بر من نمایان شد

 

پلکهایم در موازات افق بود و نشد بسته به رویت

 

دستهایم را نبودم من تسلی

 

زبانم بسته از گفتار

 

نوای تار مژگانت وجودم را نوازید

 

عقل را از سر رهانید

 

رها گشتم رهـــــــــــــــــــــــــــــــــا

 

کشیدم پر به اوج آسمانها

 

صدای عشق سر دادم به فریاد

 

آری آنجا تو شیرین منو، من مثل فرهاد

 

ای جان، ای که زخم را تویی مرحم

 

مکن بیدارم از رویا ، بگذاربا تو باشم

 

هر چند رســـــــــــــــــــــــــوا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:51  توسط چشم به راه  | 

بی راهه رفته بودم ، آن شب

 

دستم را گرفته بود ومی کشید

 

زین بعد همه عمرم را

 

بیراه خواهم رفت.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:48  توسط چشم به راه  | 

 

ما دوتن خاموش

 

بار قهر کهنه ای بر دوش

 

بازهم از گوشه چشمان نمناکت

 

من درون خاطرات روشنت را خوب میبینم

 

باز هم ای خوب من ، یاد همان ایام زیبایی

 

آه میبینم تو هم ، افسوس آن لبخند شیرین را

 

به دل داری

 

خوب می دانم تو هم مانند من از قهر بیزای

 

باورش سخت است

 

بعد از آن همه احساس ناب وپاک

 

من با تو ، تو با من

 

لب فرو بسته ، به کنجی قهر

 

آه.........

 

بیش از این دل را توان بی تو بودن نیست

 

راست می گویم

 

مرا با قهر کاری نیست

 

اما

 

این شروع ازکه؟

 

کلام مهربانی را که آغاز د؟

 

من یا تو؟

 

سلام آشتی با کیست؟

 

وگام اولین را سوی پیوند دوباره

 

ولبخند محبت یا نگاه گرم

 

اول از تو باید یا که من؟

 

پس بیا با هم برای آشتی

 

یک، دو، سه بشماریم

 

خوب شروع : یک ، دو

 

وای صد افسوس

 

این سه بر زبان ما نمی آید

 

ما دوتن خاموش ، بار قهر کهنه ای بر دوش

 

هردومان مغـــــــــرور.........

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:47  توسط چشم به راه  | 

 

«...به من گفت بیا.

 

به من گفت بمان.

 

به من گفت بخند.

 

به من گفت بمیر.

 

آمدم.

 

ماندم.

 

خندیدم.

 

مردم...»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:43  توسط چشم به راه  | 

 

نامت چه بود؟ آدم

 

فرزند؟من را نه مادری نه پدر .بنویس اولین یتیم عالم خلقت

 

محل تولد؟ بهشت

 

اینک محل سکونت؟زمین ..خاک

 

قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا، اینک به قدر سایه قدم به روی خاک

 

اعضای خانواده؟حوای خوب وپاک ..قابیل خشمناک...هابیل زیر خاک

 

روز تولدت؟در روز جمعه ای به گمانم  که روز عشق

 

رنگت؟اینک فقط سیاه به شرم آن گناه

 

وزنت؟نه  آنچنان سبک که پرم در هوای دوست، نه آنچنان سنگین که نشینم بر

 

زمین

 

جنست؟ نیمی مرا زخاک ، نیمی دگر خدا

 

شغلت؟ در کار کشت امید به روی خاک

 

شاکی تو؟ خدا

 

وکیل تو؟ خدا

 

جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه

 

حکمت؟ تبعید در زمین

 

همدست در گناه؟ حوای آشنا

 

ترسیده ای؟کمی

 

ز چه؟ که شوم من اسیر خاک

 

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟بله ،گاهی  فقط خدا

 

داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه ، ولی ..

 

ولی چه؟ حکمی چنین ، آن هم به یک گناه

 

دلتنگ گشته ای؟زیاد

 

برای که؟ تنها فقط خدا

 

داری تو ضامنی؟بله

 

چه کس؟ تنها کسم خدا

 

در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:41  توسط چشم به راه  | 

 

گاهی تاثیر یک عمل ، خیلی زود فراموش می شود..اما تاثیر یک حرف تا ابد باقی

 

می ماند.

 

یک دوست خوب بسیاری از نیاز های تو را برطرف می کند ، اما نه همه ی آنها

 

را.

 

از میان حرفهایی که به تو زده میشود.خوبهای آن را به خاطر و زشت های آن را

 

فراموش کن.

 

چنان زندگی کن که گویی فردایی نیست.

 

فراموش کن آنچه را که نمی توانی به دست بیاوری وبه دست بیاور آنچه را نمی

 

توانی فراموش کنی

 

هرگاه پس ازیک مشاجره عصبانی شدی ..بدان مقصر تو بودی

 

هدیه های بی مناسبت شادی بیش تری به ارمغا ن می آورد.

 

هیچ وقت برای انجام همه کارها وقت کافی نیست ..اما برای مهم ترین آنها وقت

 

کافی هست.

 

بیش تر حقایق در لفافه شوخی بیان می شود

 

دیگران را ببخشید نه به این علت که آنها لیاقت بخشش تو را دارند، به این علت که تو

 

لیاقت آن را داری که آرامش داشته باشی.

 

دريا باش که اگر کسي سنگ به سويت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تومتلاطم

 

شوي.

 

اخم نکنيد هرگز نمي دانيد چه کسي ممکن است با يک تبسم عاشقتان شود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 14:43  توسط چشم به راه  | 

 وقتي کسي براي تو ميميرد

آنقدر مرد باش که بتواني

يک شاخه گل براي مزارش بياوري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:31  توسط چشم به راه  | 

  

 

تو را نیز چون عاشقان دیگرم

از خویش راندم

چرا ؟ نمی دانم !

 شاید

  تو عاشق نیستی و

  یا     شاید

 من معشوق واقعی ات نیستم !!

 به این عقیده نزدیک می شوم که

مردان از راه چشم عاشق می شوند و

  زنان از راه گوش !

 اما کدامیک پایدارتر است و یا کدامیک معیار مناسب تری ؟!

 کدام راه به شناخت روح آدمی نزدیک است ؟

 چشم ؟ یا گوش ؟

 مکمل این دو شاید زیباتر باشد .

عشقی که تنها با هیجان یک نگاه

 بر آدمی چیره شود 

با اندوه غمبار چند قطره اشک نیز

از قلب آدمی رخت بر می بندد!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:30  توسط چشم به راه  | 

وقتي به دنيا آمدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم وقتي جلو آفتاب ميرم

 

همچنان سياهم وقتي ميترسم هم سياهم وقتي سردمه سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم

 

وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود.... تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا آمدي

 

صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو آفتاب ميري قرمز ميشي وقتي

 

ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز ميشي وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي و

 

    ....

 

آن وقت تو به من ميگي رنگين پوست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:29  توسط چشم به راه  | 

 

غرور من كه به ملك سخن خدايي كرد
  
دريغ در طلب آشنايي با تو
  
وفا و عشق تو را
  
چون گدا
  
گدايي كرد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:28  توسط چشم به راه  | 

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بودودر جاده ای روشن وتاریک راه می رفت.مرد جلو رفت واز فرشته پرسید:این مشعل وسطل آب را کجا می بری؟فرشته گفت:می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم وبا این سطل آب آتش های جهنم را خاموش کنم.....آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:20  توسط چشم به راه  | 

دروغ است که می گویند:

                              دل به دل راه دارد

                                      دل من غرق زخون است.دل اوخبرندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:17  توسط چشم به راه  | 

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران